ایران دخت






منوی وبلاگ
فاطمه اسلامیه

خدایا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم، دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم، بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم، مرا فهم ده تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

پروفایل مدیر :فاطمه اسلامیه
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 دوست
 سال نو مبارک
 فراموش نکنیم ...
 مغزهای بزرگ
 اشو
 ببخش
 آرامش
 حال را دريابيد
 قهرمان
 زمان



موضوعات وبلاگ
فقر(۱)
هدیه(۱)
مرد(۱)
گل رز(۱)
موفقیت(۱)
گریه(۱)
مشکلات(۱)
مادر(۱)
شیوانا(۱)
معلم(۱)
معجـزه(۱)
نان جــــو(۱)
فداکـاری(۱)
مثل من باش(۱)
همیشه(۱)
وفادارترین مرد(۱)
عارف(۱)
نمایش(۱)
مـــــرده پرست(۱)
طایفه(۱)
مــــرام(۱)
لحظات(۱)
فـروغ روح(۱)
صلـــــــح(۱)
هماهنگــــی(۱)
ملت(۱)
معما(۱)
ملت ایــران(۱)
کتابخانه(۱)
سالمندان(۱)
هستــی(۱)
گاهـــــواره(۱)
سیاه و سفید(۱)
کاندید سال 2005(۱)
گل فروشی(۱)
سکه طلا(۱)
هوشمندانه(۱)
نقشه جهان(۱)
سنگــــدل(۱)
نیلوفـــر و ناز(۱)
ساقه(۱)
ملا نصرالدین(۱)

صفحات وبلاگ

آرشیو وبلاگ
دی ۸۸
اسفند ۸٧
مهر ۸٧
مهر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤


jsmu1alln74ump36mqv.jpg

نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان
روانشناســـــــی کـــــودکان
مديـــــــــــــــــريت آموزشــــــــــــــی
مقالات علمــــی مدیـــریت و آمــــوزش و پـــرورش
فـــروغ فرخــزاد
مـــــريم حيـــــدرزاده
سهــــــــراب سپهــــــــــری
چهل نامــــه كـــوتاه به همســـــرم
نامهـــای اصيــل ایرانـــــی
فـــــال روزانــــــه
طالــــع بينــــــــی
در چـــه روزی از هفتــــه متــــولد شده ايد؟
گـــــل آقـــــا
مـــاهنامــــــه مـــــــوفقیت
مجلـــــــه خانــــــواده سبــــــــز
روزنامـــــــــه های صبــح ایــــــران
روزنامــــــــه ها و مجـــــلات ایرانــــــــی
I Deal World
آريــا پســـری از كــوهستــــان
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

آمار و خروجی
  rss 2.0  





لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی



Adabkade, The Bank of Persian Literature

Google


در كل اينترنت
در اين سايت


ningBet


دوست

  دوست 

 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید. اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه معجزه!! رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان، شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند. این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان، شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

 و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

 

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

سال نو مبارک

 

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ در جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

فراموش نکنیم ...

 

به خاطر داشته باشیم که عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم. راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم. نگه داشتن دوستان خوب گرانبهاست به سادگی از دست ندهیم. سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم. طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم. زندگی آسان است آنرا مشکل نکنیم. دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم. ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم. رسیدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرویم.

 

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

مغزهای بزرگ

 

مغزهای بزرگ درخصوص ایده ها، مغزهای متوسط در مورد حوادث و مغزهای کوچک درباره مردم بحث می کنند.

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ در دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

اشو

 الماسهای اشو

 

 

مقایسه را کنار بگذار، آنگاه زندگــی واقعا زیباست. مقایسه را کناربگذار، آن وقت می توانی بی کم و کاست از زندگـــی لذت ببری و کسی که از زندگــی اش لذت می برد هیچ میلی به تملک ندارد زیرا می داند چیزهای واقعی زندگــی که ارزش لذت بردن دارند قابل خریداری نیستند.


...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ در دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

ببخش

  ببخش

 

 

انسانهایی که در زندگی من وارد شدند و صدماتی را به من زدند و مرا خشمگین کردند، آنها را می بخشم به خاطر آزادی خودم و دوباره به دست آوردن تواناییم. با بخشیدن این فرد یا افراد، ذهنم را از خاطرات سمی پاک می کنم و بدنم را از انرژیهای منفی رها می سازم.

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ در جمعه ۳ فروردین ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

آرامش

راز آرامش درونــی به این حقیقت مــی پیوندد که

شما قــادر به تغییـــــر جهان نیستید

بلکه قادرید خود را تغییر دهید.

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ در دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

حال را دريابيد

 حال را دریابید 

 

 

ما خود را متقاعد میسازیم که زندگی بعد از ازدواج، بچه دار شدن، و باز بچه دار شدن بهتر خواهد شد. سپس از اینکه بچه ها به اندازه کافی بزرگ نیستند دلسرد میشویم و وقتی بزرگتر میشوند راضی و خشنود میگردیم. بعد از آن، از اینکه باید با نوجوانان سر و کله بزنیم مایوس میشویم. قطعا وقتی این مرحله را پشت سر بگذارند خوشحال خواهیم شد. به خود می گوئیم که وقتی همسرمان به اوضاع خود سامان میدهد، همه چیز کامل خواهد شد. وقتی یک اتومبیل بهتر بخریم، میتوانیم به مسافرت برویم. یا وقتی بازنشسته شدیم میتوانیم به مسافرت برویم. حقیقت این است که هیچ زمانی مناسبتر از حال برای شادی وجود ندارد. اگر حالا نه، پس کی؟ زندگی شما همواره پر از چالش و سختی خواهد بود. بهترین کار این است که این واقعیت را بپذیرید و تصمیم بگیرید که در هر صورت شاد باشید.

تنها راه، شاد بودن است. بنابراین، قدر هر لحظه از زندگی را بدانید و بیشتر از آن قدر لحظاتی را که با شخص بخصوصی صرف میکنید بدانید، که شخص مذکور آنقدر خاص هست که با او بتوان وقت صرف کرد؟ و به یاد داشته باشید که زمان منتظر کسی باقی نمیماند. بنابراین به انتظار نایستید تا بدهی خانه یا اتومبیل پرداخت شود. تا خانه جدید بخرید. تا بچه ها خانه را ترک کنند. تا به مدرسه برگردید. تا مدرسه را تمام کنید. تا ده پوند وزن کم کنید. تا ازدواج کنید. تا طلاق بگیرید. تا بچه دار شوید. تا تابستان از راه برسد. تا بهار از راه برسد. تا زمستان از راه برسد. تا پائیز از راه برسد. تا بمیرید. هیچ زمانی مناسبتر از زمان حال برای شادی وجود ندارد. شادی و خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد. پس طوری کار کنید که گویی نیازی به پول ندارید. طوری دوست داشته باشید که گویی هرگز به شما توهین نشده است. طوری برقصید که گویی هیچکس شما را نمیبیند.

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

قهرمان

 قهرمان

 

 

در بیشتر اوقات زندگیم دیگران برایم تصمیم گرفتند که: 

چه کسی باشم؟

چه شغلی داشته باشم؟

کجا بروم؟

چه کاری را انجام بدهم؟

تا بدانجا رسیدم که از خود و دیگـــران عصبانـــی شدم و آنوقت بود که تصمیم گـــرفتم

قهــــــرمان بعـــدی خـــودم باشـــم.

...


نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ در شنبه ٩ دی ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

زمان

 زمان

 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آنها که می هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می ورزند، زمان را آغاز و پایانی نیست.

ویلیــــام شکسپیــــر

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

ارزش زندگی

 ارزش زندگی 

 

 

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد.

زندگی، بغض فـروخورده نیست.

زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.

زندگی، شـــوق وصال یار است.

زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.

زندگی، تکیه زدن بر یــار است.

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.

زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا.

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.

زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.

زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.

زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.

زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است.

به، چقدر شیـــرین است.

زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است.

زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.

زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.

زندگی گاه شده است که برد بیراهم.

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد.

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ در چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

خراشهای عشق

  خراشهای عشق

 

 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره کلبه نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت می برد. اما ناگهان، تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند. مادر، وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند، ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش، پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله، بازوی پسرش را گرفت. تمساح، پسر را با قدرت می کشید. ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریادهای مادر را شنید. به طرف آنها دوید و با چنگک، محکم بر سر تمساح کوبید و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه طول کشید تا او بهبودی نسبی بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح، سوراخ سوراخ شده و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادر مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد، از او خواست جای زخمهایش را نشان دهد. پسر، شلوارش را کنار زد و با ناراحتی، زخمها را نشان داد. سپس با غرور، بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخمها را دوست دارم. اینها خراشهای عشق مـــــادرم هستند.

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

قدرت كلمات

 قدرت كلمات

 

 

چند قورباغه از جنگلی عبور ميكردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقی افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی ديدند كه گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره ای نيست. شما به زودی خواهيد مرد. دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه های ديگر دائما به آنها می گفتند كه دست از تلاش برداريد، چون نمی توانيد از گودال خارج شويد، به زودی خواهيد مرد.
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته های ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بیدرنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش برای بيرون آمدن از گودال تلاش میكرد. بقيه قورباغه ها فرياد میزدند كه دست از تلاش بردار،‌ اما او با توان بيشتری تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتی از گودال بيرون آمد،‌ بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: مگر تو حرفهای ما را نشنيدی؟ معلوم شد كه قورباغه ناشنواست، در واقع او در تمام مدت فكر میكرده كه ديگران او را تشويق میكنند.

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ در یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها:

تغيير دنیا

 تغيير دنیا 

 

بر سنگ قبر كشيشي چنين نوشته شده بود: آن هنگام كه جوان بودم فارغ از همه چيز، تخيلــم مرز و محدوده اي نمي شناخت، در سر آرزوي تغييـــر دنيا را مي پروراندم. بزرگتر و خـــردمندتر كه شدم دريافتم جهان تغیير ناپذير است، پس افق انديشه ام را محدودتــر كردم و بر آن شدم تا تنها كشــورم را تغيير دهم. اما اين نيز عملي نبود. پس از سالها زندگــي و تجــربه آخرين تلاش نوميدانه ام را صـــرف تغييـــر خانواده ام كردم اما افســوس آنها نيــز كه نزديكترين كسان به من بودند تغييـــر نكردند. اكنون كه در بستــر مــرگ آرميده ام، به ناگاه حقيقتي را دريافتم. تنها اگـــر خودم را تغيير داده بودم، آنگاه نمونه اي مي شدم بــراي اعضاي خانواده ام تا آنها نيز خود را تغييــر دهند. با انگيــزه و تشويق آنها چه بسا كه كشــورم نيز اندكـــي اصلاح مي شد، و شايد مي توانستم دنيا را نيز تغييـر دهــم.

...

نوشته ی فاطمه اسلامیه در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ در دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران()   لینک تگ ها: